تبليغاتX
.::حوض بی ماهی::.

همیشه قرار نیست وقتی که بیدار می شویم ،

صبح شده باشد .


      | +  | 

 

امشب موهایم را بافته ام، قبل از خواب ، خیلی بلند نیستند ، اما انقدری هست که بشود با آنها خوابهای خوب دید!

 

 

 

      | +  | 

از جانمان به ما خوراندند،آنقدر که سیر شدیم .

 

      | +  | 

نصفه ی دیگر ما

زیـر   زمین که هیچ ،

روی زمین هم نبود .

 

      | +  | 

یک وقتهایی هست که حوصله ی خودم را هم ندارم، ولی حیف که نمی شود خودم را برای خودم invisible کنم!

 

      | +  | 

دلم بی خیالی آدمهایی را خواست که یک دستشان را زده اند زیر سرشان و لم داده اند و بدون اینکه بدانند به کجا نگاه می کنند، فقط نگاه می کنند.

 

      | +  | 

آقای کلاغ! ببخشید که زهر ترکـتان می کنم! ولی هر جوری که حساب کنید، بالاخره باید بپرید،
هر چقدر هم که با چشمان نگرانتان، به من که به شما نزدیک می شوم نگاه کنید و تند تند جلو بروید و نزدیکتر شدن من را تماشا کنید و آنقدر بترسید که قدمهایتان سست شود، که گلویتان خشک شود، باید بپرید. متاسفانه من در همان پیاده رویی که شما قدم می زنید، راه می روم .

 

      | +  | 

 

خوشبختی های کوتاه من ،

یک راهی را گم نمی کنند هیچ وقت، راه بیرون آمدن از دماغم را.

 

      | +  | 

چو  در  یا  بند / در  یا  بند

!!!!

      | +  | 

عین گربه ها، که تو چشمهای آدم زل نمی زنند،

نمی توانم در چشمهای بعضی از آدمها زیاد نگاه کنم.

      | +  |